.

۱۳۸۹/۰۴/۲۶

پست پانزدهم - همینه که هست

آخرش کی می دونه چی می شه؟ کی می دونه کِی آخرش می شه؟ کی می دونه اصن آخرش کجاست؟ چرا باید آخر داشته باشه؟

آره، باز تابستون شد و شر و ور های ما هم شروع شد. اصن می خواید یه جور دیگه ببینیم؟ پس بیاد اصن بنینیم. کی گفته باید همیشه دید؟ قاعدتا باید وقت هایی هم باشه که ندید.

یادش بخیر قبلا چقد مزخرف می بافتیم به هم:
.......... وقتی تموم کف اتاقت رو خون گرفته و منتظری آخرین قطره های خونت وفاداریشون رو از دست بدن .....

آخی. چه دورانی بود. یادش بخیر. حداقل تو همه ی حرف های پوچ و نا امیدانه یه ذره امید بود. همون امید بود که باعث می شد اون متن ها نوشته بشن. امید به اینکه کسی بیاد و بخونه.

همیشه نمی شه دوباره شروع کرد. ولی حداقل می دونم که از اون نوشته ها خیلی بزرگتر شدم. خیلی چیزها رو از دست دادم. یه سری چیزها رو هم به دست آوردم. یکی ش به همه چی می ارزید.

آخرش .... اخرش ..... آخرش ...... کاشکی الآن بعد از آخرش بود. من، تو، ما، همه، یه جورایی به هم وصل بودیم. 

یه جورایی که دیگه شعرهای "یاس" اذیتمون نمی کرد. نمی سوزوندمون. بهمون یاد آوری نمی کرد چقدر پستیم.

شاید واسه بعضی ها تعریف کرده باشم یه دفعه تو هایدای دور میدون ولی عصر من یکی رو دیدم که تا ساندویچش رو گرفت، دو تا دختر بچه فال فروش اومدن و بهش گفتن که گرسنشونه.

اون هم نصف ساندویچش رو داد به دختر بزرگتر و بهش گفت نصفش رو هم بده به خواهرت. دختر سریع از مغازه رفت بیرون.
 
دختر کوچیکه اومد جلو و با التماس گفت اون به من چیزی نمی ده. طرف هم اون نصفه ی دیگه ساندویچش رو داد به اون یکی دختره و بدون اینکه حتی یه گاز به ساندویچ خودش بزنه از در مغازه رفت بیرون.
 
ولی هیچ کس نمی دونه اون کی بود؟ پسر بود یا دختر؟ مرد بود یا زن؟ چند سالش بود؟ فقط من و یه خانمه که اون موقع اونجا بود و شاید فروشنده بدونیم.
 
چه فرقی می کنه.
 
مهم اینه که آخرش بالاخره یه روزی می رسه.

پ.ن. این گوشی ما هم قاطی کرده حسابی. اگه اس ام اس بشه دو صفحه نصفش رو می گیره، می چسبونه به نصف یه اس ام اس دیگه که دو سه هفته پیش فرستادم، می فرسته واسه هر کی دلش بخواد. خوبه ریگی به کفشمون نیست، وگرنه تا حالا 100 دفعه من بدبخت رو لو داده بود. شاید هم مشکل از خط باشه. شاید.
 
پ.پ.ن. خودم می دونم یه مدت گم و گور شده بودم. :دی

۱۳۸۹/۰۳/۲۳

پست چهاردهم

ای لعنت به هرچی امتحانه. پس چرا دیروز کتک نخوردیم؟

۱۳۸۹/۰۲/۳۰

پست سیزدهم - دعوا

تو که نمی تونی خودتو کنترل کنی گه می خوری وقتی عصبانی ای دست به گوشی می زنی. خجالت هم خوب چیزیه بابا. گند زدی به همه چی. خوبه؟
پ.ن. من خیلی سعی کردم این گندی که زدم درستش کنم و ثابت کنم به اون چیزایی که گفتم واقعا اعتقاد ندارم.

۱۳۸۹/۰۲/۲۱

پست دوازدهم - از دانشگاه

ماکسیمم سوئینک، تقویت کننده توان، کی وی ال (KVL)، کی سی ال (KCL)، فوریه، انتگرال نامعین، سیگنال های گسسته، پیوسته، ... 
همشون یه مزخرفن.
آهای کسی که واسه کنکور می خونی.... این تازه اول راهه.
وقتی می رسی سال دوم دانشگاه و می بینی هم کلاسی هات دارن کتاب تست ارشد می خرن، رسما دپ می زنی.
کی می دونه چند سال دیگه بازار کار چی جوریه؟ وقتی تدریس یارت که دو تا گرایش رو هم خونده می اد و می گه بیکاره به چه امیدی ادامه بدی؟
بدون بند "پ" کسی به هیچ جا نمی رسه تو این مملکت خره به در.
اگه هم رسیده یحتمل خیلی شاخ بوده. (:دی)
بی خیال بابا.
فاز دانشگاه یه چیز دیگه ایه.
زندگی تو بکن دادا.
نه تو می تونی نه من.
ولی با یکی طرفی که به کم راضی نمی شه. اینه خلاف جهت آب شنا کردن.

پ.ن. پاک کن اون اس ام اس هاتو. این باکست پره. اس ام اس هام دلیور نمی شن.
پ.پ.ن. دلم واست تنگ شده.

۱۳۸۹/۰۱/۳۱

پست یازدهم

شاید بشه گفت فعلا یه چند روزی راحت شدیم.
البته فقط شاید. کی می دونه؟ تازه شاید این اول بدبختیه. کلا هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد. زدیم تو کار داستان کوتاه خوندن داستان کوتاه.
از سیگنال خوندن حالش بیشتره. خبر مرگمون قراره مهندس بشیم. مثلا......

۱۳۸۹/۰۱/۳۰

پست دهم

چرا یه سری ها کلا نمی فهمن؟
یا مثلا چرا یه سری آدم ها واقعا بی شعورن؟ البته یه سری های دیگه هم هست که کم شعورن. نه اینکه کلا شعور نداتشه باشن. دارن، ولی کم.

پست نهم

جدا این پست ها ارزش نظر دادن نداره ها.
دلمون خوشه وبلاگ داریم