.

۱۳۸۹/۰۱/۳۰

پست هشتم

بسه دیگه.
چرا تموم نمیشه؟
خسته شدم به خدا.

۱۳۸۹/۰۱/۲۳

پست هفتم

"برو ناو عمتو بزن" الان اینو تو سایت یکی از بچه های دانشکده به یکی دیگه گفت. دارن آن-لاین بازی می کنن. حالا چی، من نمی دونم. به هرحال شاید دارن از زندگی شون لذت می برن. من چهارمین جلسه کلاس مدار منطقی رو هم پیچوندم. مثه آب خوردن.

شاید باید بگم خیالم راحت شده، شاید هم بازم قراره مثه قبل نشه ولی فایده داشته باشه.
یه شوخی، می تونه سالها دوستی رو به هم بزنه. حالا چه برسه به یه دوستی که مدت زیادی هم ازش نمی گذره. مخصوصا وقتی طرف مقابل نخواد قبول کنه کنه که شوخی بوده..... بگذریــــــــــم

تقریبا وسطای تابستون شیده بهم گفت سایت طرفداران دارن شان یه مسابقه داستان نویسی گذاشته. منم داستان رقص مرگ رو از تو وبلاگ قبلی فرستادم. تو عید جوابش اومد. داستانم پنجم شده بود.

شما اینو چی می خونید؟ GODISNOWHERE؟
یکم فکر کنید اول. میگن بستگی به شخصیت هر کس داره چیزی که می خونه. من که فقط god is nowhere می خونمش هر دفعه. ظاهرا god is now here هم می شه خوند.

پ.ن. اگه یه روز به یه در رسيدي و ديدي روش يه قفل بزرگه، نترس و نا اميد نشو، چون اگه قرار بود در باز نشه حتما به جاش یه دیوار مي ذاشتن....

۱۳۸۸/۱۲/۲۱

پست ششم

از وقتی به گودر (همون گوگل ریدرخودمون) معتاد شدم دیگه حس می کنم متن هام به درد خوندن نمی خورن

۱۳۸۸/۱۲/۱۳

پست پنجم - شاید

خیلی وفت ها واسه همه ی آدم بزرگ ها هم سوء تفاهم پیش می اد. شاید فقط آدم بزرگ ها سوء تفاهم پیش بیاد.
بکتاش، یادته اون وبلاگ قبلی رو که زدم اولین نظرش رو خودت دادی و قول دادی واسه همه ی پست هام نظر بدی؟ حالا می تونم قسم بخورم حتی نصف اون پست ها رو هم نخوندی. ولی هیچ وقت جایی واسه سرزنش وجود نداره. چون نه من همه ی زندگی تو ام و نه تو همه ی زندگی من.
نمی دونم، چی جوری از آرمین انتظار دارم مطالب وبلاگمو همه شو بخونه وقتی خودم هر 3 تا پست به وبلاگش رو می خونم؟
ولی از تو انتظار دارم. چون تو تویی.

۱۳۸۸/۱۲/۰۷

پست چهارم - آی آدم

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی ابن دریای تند و تیره و سنگین ..... (آی آدمها - نیما یوشیج)

معلوم نیست خط مشی این وبلاگ کوفتی قراره چی باشه. همین جوری الکی میایم نت آپ می کنیم می ریم.

I have lost the will to live
Simply nothing more to give
There is nothing more for me
Need the end to set me free


پ.ن. چلسی هم پریشب باخت. بارسا هم که مساوی کرده بود ....

۱۳۸۸/۱۲/۰۵

پست سوم - هی فلانی

هی فلانی
زندگی شاید همین باشد
همین لحظات کشــــــــــــــــــــــدار انتظار
همین دل خوشی های کوچک صبح
همین ذوق دیدن نام تو ... (کپی رایت : اول اینو اینجا خوندم)



هی فلانی زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده کوچک  
آن هم از دوست عزیزی که تو دنیا را  
جز برای او و جز با او نمی خواهی  
من گمانم زندگی باید همین باشد  
آه ...... آه ......... اما  
او چرا این را نمیداند که در اینجا  
من دلم تنگ است . یک ذره است؟
 

هم آدم است ای داد برمن داد  
ای فغان ! فریاد!  
من نمیدانم چرا دلدار من این را نمی داند؟  
که من من بیچاره هم در سینه دل دارم  
که دل منهم دل است آخر؟  
سنگ و آهن نیست  
او چرا اینقدر از من غافل است آخر  
آه ......آه ....... ای کاش  
گاه گاهی .........  
کاشکی .... اما ... رها کن . هیچ  
حسب حال من این است شکایت نیست

 (مهدی اخوان ثالث)


کنار همه ی ثانیه های عمر که می گذرن یکی شاید بخواد دوستیشو، قلبشو، باتو به اشتراک بذاره. می دونی اگه قبولش کنی شاید کم کمک عادت بشید برای هم. شاید بعدش سخت باشه از هم دل کندن.
ولی کسایی به تو احتیاج دارن همیشه.
چه اون کس باشه کنارت، چه نباشه........

۱۳۸۸/۱۲/۰۳

پست دوم

آمدیم بلاگ اسپات
سخت بود دل کندن از آن قالب مشکی و راحتی بلاگفا
ولی چاره ای نبود. بلاگفا هر روز مزخرف تر از دیروز می شد و ما هم هرروز پیچیده تر از روز قبل.
دوستان کماکان نظرات را ما تایید می کنیم و جواب نظرات را هر چند نظر یک بار از خودمان در می کنیم.
کاش بهتر بودیم.
دیروز بسیار خوش گذشت. رفتیم دانشگاه شهید بهشتی، دوستمان و دوستان دوستمان را دیدیم.
سی سی کاش تو هم می آمدی. ولی حیف که جشن تولد دوستت بود و نتوانستی.
چنان پیچیده ایم در هم که نمی دانم کدام سر نخمان انتهاست و کدام ابتدا.....